
مرا می خواستی تا شاعری را
ببینی روز و شب دیوانه خویش
مرا می خواستی تا در همه شهر
ز هر کس بشنوی افسانه خویش
مرا می خواستی تا از دل من
برانگیزی نوای بینوایی
به افسون ها دهی هر دم فریبم
به دل سختی کنی بر من خدائی
مرا می خواستی تا در غزل ها
تو را زیباتر از مهتاب گوییم
تنت را در میان چشمه نور
شبانگاهان مهتابی بشورم
مرا می خواستی تا پیش مردم
تو را الهام بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمان هایت نشانم
مرا می خواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بیداریم را
مرا می خواستی اما چه حاصل
برایت هرچه کردم باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل دریای غم بود
تو را می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر زین زندگانی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اکبرینژاد